خرید بک لینک
دیشب یه بیمار داشتم میگفت که من احساس نفخ دارم احساس میکنم که باکتری روده گرفتم...اومدم برام آزمایش بنویسید!گفتم باکتری روده یا معده؟ گفت نه روده..معده رو میدونم ندارم...بعدشم گفت کلستریدیوم...گفتم منظورت کلستریدیوم دیفیسیل هست...گفت آره من کتابام رو که مطالعه کردم اینجوری نوشته بود...و درمانش هم نوشته بود ونکومایسین تزریقی!!گفتم شما تحصیلاتتون چیه...گفت رزیدنت داروسازی هستم.یاد خودمون افتادم که مثلاً یه مبحثی رو که میخوندیم فکر میکردیم خودمون داریمش..گفتم: خیلی هم عالی. اما این باکتری که شما مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

حسی که الان بعد از بیدار موندن کل شب دارم منو میبره به ده سال پیش و زمان قبل از کنکور...وقتی کل شب رو درس میخوندم و صبح ها مثل الان از بیرون صدای گنجشک و آواز خروس میومد و با کتابم میزدم بیرون...هوای خنک صبح و کوچه خلوت ،خوراک پیاده روی بود ... معمولاً صبحا که دیگه آخرای تایم مطالعه ام بود رو میذاشتم برای درسای آسون تر ...یه کتابچه کوچیک زرد رنگ دین و زندگی انتشارات مهر و ماه داشتم که نکته های تمام آیات دبیرستان رو داشت..همین جوری که تو کوچه ها میرفتم این ور اونور پیام آیه ها رو حفظ میکردم... اوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

دیشب بیماری داشتم که میگفت از یک هفته قبل مریضیش ابتدا شده.میگفت تو این یه هفته انواع آمپول ها و سرم ها رو زدم و نمیدونم چرا خوب نمیشم؟گفتم خب چه داروهایی داخل این سرم ها بوده ؟ در نهایت کاشف به عمل اومد که در این سه روز پشت هم سه تا بتامتازون زده و بعدشم خودسرانه رفته دگزامتازون زده!گفتم با این حجم از کورتونی که شما زدی به جز پوکی استخوان و سایر عوارضی که بدنت وارد کردی عملاً سیستم ایمنی هم نداشتی تو این چند روزه...هر چی هم آنتی بیوتیک خوردی دقیقاً بی اثر شده.تو همون شیفت یه آقای دیگه هم اومد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

چند شب پیش شیفت شب بیمارستان بودم ...از ساعت هشت شب تا هشت صبح.شب شلوغی بود انصافاً تا ساعت ۱ و نیم شب اینا بی وقفه مریض اومد به طوری که فقط دو سه بار بین مریض رفتم یه لیوان آب خوردم و برگشتم نشستم سرجام.دیگه یک و نیم یه شامی خوردم و بعد از اون هم هر نیم ساعت مریض اومد تا صبح... ساعت پنج صبح یه پدر و مادر بچه شون رو آوردن.گفتن شکمش درد میکنه و تهوع داره...هر چی هم دکتر بردیمش خوب نشده.گفتم از کی؟گفتن از سه چهار روز قبل..کلی هم سرم زده ولی خب نمیشه...گفتم چیا تو سرمش بوده؟گفتن: هیوسین و دمیترون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

همیشه و همیشه خدا رو شاکرم چون با این که بنده خوبی براش نبودم تو برهه های حساس زندگی دستمو گرفته ..جاهایی که واقعاً ناامید بودم منو از مخمصه کشیده بیرون.کنکور با این که شرایطم ایده آل نبود و مشکلات زیادی وجود داشتن رتبه ای فراتر از چیزی که لیاقتش رو داشتم گرفتم ... تو آزمون در روز جاری هم به وضوح دست خدا روی شونه ام حس کردم...با این که چند تا درس رو حذف کردم و به زور بقیه درس ها رو در طول یک سال یک دور خوندم و تو یه برهه زمانی(فروردین) جامعاً ناامید شده بودم. تو دو هفته آخر گفتم بذار زور آخرمو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

تقریباً یه هفته قبل از آزمون یکی از دوستام زنگ زد که تو فلان بیمارستان شب جمعه و جمعه عصر شیفتم و نمیتونم از یزد بیام..بیا لطف کن برو برام کاور کن...گفتم بابا امتحان دارم یه هفته دیگه ..شیفتای اونجا هم سنگینه ..خلاصه کلی بهم اصرار کرد گفت شب تا صبح میتونی تست بزنی و منم دیگه قبول کردم چون چند باری قبلاً بهش پیام داده بودم و ازش مشورت گرفته بودم.یکی از سخت ترین شیفتایی بود که دادم ..پزشک اورژانس بودم و از ساعت ۸ شب تا ۸ صبح یک لحظه نتونستم بخوابم..از مریض سرماخوردگی و اسهال و دل درد بگیر تا مریض ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

بازم میگم دلم برای همه دوستان عزیزی که تازه دارن پزشکی میخونن یا حتی استاژرن میسوزه..با این وضعیت اشباع داخل شهرا که حتی برای یک سری تخصص ها اشباع شده فقط تنها راه کار کردن اینه که برن تو شهرای کوچیکتر یا روستا ها و تو مراکز بهداشت و با هر شرایطی که بهشون تحمیل بشه قرارداد ببندن...در مدت اخیر به خاطر شرایط افتضاح کاری مجبور شدم برم بیمارستان و درمانگاه های شبانه روزی که شیفت شب دارن ... حتی مراکز بهداشتی و درمانگاهایی که قبلاً التماس میکردن برای پزشک و رو هوا میزدنت الان ناز میکنن و برای همونا هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

در یک هفته اخیر به زیبایی با روان ما بازی شد...در یک برنامه تلویزیونی تعداد افراد بالای نمره ۵۰۰ رو خبر دادن و گویا از ۳۹ نفر پارسال به ۴۱۳ نفر رسیده در حالیکه سطح آزمون متوسط بود..با این آمار مشکوک شائبه های تقلب زیاد شد ..ولی خب من باور نمی‌کردم..با خودم گفتم هر چی هم بشه فرصت نداره گردن بگیرن و مطمئنا ماست مالیش میکنن. چه مدرکی ممکنه پیدا بشه که بخواد چیزی رو اثبات کنه!تو اون برنامه یه نکته جالبی هم گفته شد..اینکه هیچکدوم از اساتید طراح یا انتخاب کننده سوالات قرنطینه نبودن و فقط اون بندگان خدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

سلام دوستان عزیزچند باری تلاش کردم دوباره اینجا بنویسم ولی دستم به نوشتن نمیرفت انقدر این مدت اتفاقات مختلف برام افتاده بود که نمیدونستم از چی بنویسم ...در زمان حاضر با خودم گفتم بذار این وبلاگ هنوزم میتونه جریان داشته باشه و نفس بکشه... اون زمان که آخرین پست رو اینجا دادم درگیر مشکلات زیادی بودم.مشکلاتی که با بیمه پیش اومد دبگه نتونستم خصوصی کار کنم و یه مدت بیکار بودم و فشار زیادی روم بود. مجبور شدم به عنوان پزشک اورژانس بیمارستان اصلی شهرمون کار کنم ..شیفتا خیلی سنگین بود ولی خب چاره ای نداشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 0:25

چند روز پیش شیفت دیگه ای تو مرکز ابیانه دادم...مرکز به صورت بیتوته هست یعنی عصر و شب درب مرکز بسته هست ولی پزشک میمونه تو مرکز که اگه مریض اورژانسی اومد ویزیتش کنیم..البته بدون پرستار و داروهای اساسی فقط میتونیم اقدامات اولیه رو انجام بدیم و اگه لازم بود زنگ بزنیم ۱۱۵ که آمبولانس بیاد ببرتش بیمارستان...عصر حدودای ساعت ۶ اینا تلفن پانسیون مرکز زنگ زد..با خودم گفتم بدوو حسن که مریض اورژانسی اومد...یعنی چی میتونه باشه!؟تلفنو برداشتم..-بله؟-سلام آقای دکتر در رو باز میکنی؟-سلام بله چند لحظه صبر کنید...لباس پوشیدم و درهای مرکز رو باز کردم...دیدم یه آقایی هست میگه آقای دکتر چرا در مرکز بسته اس؟گفتم ساعت کاری تا دو هست..شما مشکلتون چیه؟- گلوم درد میکنه...- تو این ساعت مرکز فقط برای مریضای اورژانسی هست...خانومش که همراهش بود:-خب ایشونم سابقه آسم داره ..ممکنه شب حالش بد بشه!!!از اونجایی که حوصله بحث و اینا نداشتم گفتم باشه بفرما...قفلو باز کردم و گفتم بفرمایید و دوباره بستمش..عملا وظایف سرایدار مرکز رو هم عهده دار بودمخلاصه نشست و معاینه اش کردم دیدم یه مقداری گلوش التهاب داره ولی هیچ مشکل دیگه ای نداشت...نه سرفه ای نه تنگی نفسی نه تبی... خوشحال و سرحال..یه مقدار گفتیم و شوخی کردیم و خندیدیم و اینا...از احوالات و نشان من پرسید که اهل کجام و اینجا چه میکنم...بعدش گفت چند وقت پیش اومدم اینجا یه خانم دکتری اینجا بود برام سرم و چند تا آمپول نوشت خوب شدیم...گفتم حاجی فعلا آمپول احتیاج نداری ..حالت خوبه..بعد داروهاش رو براش نوشتم...گفت فردا بیام بگیرم پس؟گفتم: مگه نمیترسیدی حالت بد بشه بیا داروهاتو بهت بدم..رفتم در داروخونه مرکزو باز کردم و دونه دونه داروها رو از طبقه ها گشتم و بهش دادم...درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:27

پزشک مرکز طرق این بار آبله مرغون گرفته و یه هفته رفته خونشون...دوباره مسئول گسترش ساعت ۷ ونیم بهم زنگ زده: دکتر امروز میری طرق؟همیشه اینجوریه که تا لحظه آخر نمیدونی امروز باید کجا به مردم خدمت کنی!به کجا میروم آخر ننمایی وطنم!گفتم : تا ظهره دیگه ؟ چاره ی دیگه ای که نیست!البته هست ولی حوصله ای نیست! خیلی هم فرقی برام نمیکرد.مرکز طرق انصافا برعکس ابیانه مرکز شلوغی بود...و کیس های سرماخوردگی و گلودرد و ... زیاد بودن.یکیش یه خانوم مسنی بود که میگفت گوشم درد میکنه.آموکسی کلاو هم دو تا خوردم ولی فایده ای نداشته..اومدم یه پنادور بزنم!گفتم:حالا بذارید یه معاینه اتون بکنم شاید چیز دیگه ای احتیاج باشه..- نه هر کسی بدنشو خوب میشناسه... من همیشه میرفتم پیش دکتر یه پنادور میزد بدنم گرم میشد تا چند ماه سرما نمیخوردم! الان چند وقته نزدم همش دارم سرما میخورم.دیدم داره مرز های علم و دانش رو فرسخ ها جا به جا میکنه سریع رفتم اتوسکوپ رو برداشتم و با آبسلانگ رفتم تو حلقش.خلاصه معاینه اش کردم و دیدم عفونت گوش خارجی داره...و به خاطر همینم آموکسی کلاو بیچاره فایده ای نداشته...براش توضیح دادم که مشکلش چیه و اینکه اون بدبخت بیچاره فلک زده چرا اثر نکرده...دارو براش نوشتم و کدش رو تحویلش دادم؛ گفت:-چی نوشتی؟ پنی سیلین هست؟-نه حاج خانوم...پنی سلین فایده ای نداره..الان یک ساعت برات روضه خوندم برات آنتی بیوتیک دیگه ای نوشتم.-حالا یه دونه بده بزنیم ...بدنم گرم شه!-اگه سازنده پنی سیلین میفهمید شما برای گرم کردن بدنت ازش استفاده میکنی چه حالی میشد؟با همون داروها روونه اش کردم .بعد از چند دقیقه دیدم یه آقای مسنی با یه برگه تو دستش و یه پاکت دارو وارد اتاق شد...( مریض دیگه ای هم داخل نشسته بود ولی آن عزیز رو بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:27

سلامامروز بعد از روز کاریمون همینجوری داشتم به لیست افرادی که ویزیت کرده بودم نگاه میکردم و دیدم تقریباً ۸ تا از ۲۸ نفرشون یا به خاطر مشکلات روانپزشکی مراجعه داشتن یا داروهای اعصاب و روان تو لیست داروهاشون وجود داشت...جالبه که تو سنین مختلف بودن از کودک دوساله و پسر ۱۰ ساله تا خانم باردار و پیرمرد و پیرزن... البته که تو افراد مسن الا ماشاالله زیاده ... اکثرا یه داروی بنزودیازپین برای خوابشون میخورن مثل کلنازپام و آلپرازولام و.....از اون طرف گاردی که برای داروهای ضدافسردگی گرفته میشه خیلی بالاتره..در حالی که کلنازپام رو مثل نقل و نبات میخورن و معتاد میشن ولی میگن داروی ضدافسردگی وابستگی میاره در حالی که تفکر صحیحی نیست و فقط دوره ی درمان طولانی تره.کیس های مختلفی هم داشتیم ...بیشترشون مشکلات خواب داشتن ولی اختلالات مختلف دیگه هم داشتیم ..آقایی رو داشتیم که جانباز بود با PTSD یا یکی دیگه که مسئول بازرسی صحنه جرم بود و اونم دچار همین اختلال شده بود.جالبه که وقتی داشتم باهاش حرف میزدم دوباره داشت صحنه های وحشتناک قتل پسر توسط پدر و اینا رو برام تعریف میکرد! مگه مجبوری اخه...معمولاً بقیه همکارا اینجوری هستن که کیسای روانپزشکی رو اکثرا ارجاع میدن و خودشون دارو نمیدن..این البته بد نیست چون درمانی که توسط متخصص تجویز بشه دقیق تره ولی خب با توجه به اینکه متخصص در دسترس مردم نیست و هم اون تابو وجود داره که مگه ما دیوونه ایم، خیلیا وقتی ارجاع میدی اصلا نمیرن. برای همین من تو این مدت سعی کردم حداقل خط اول درمان رو براشون بذارم...البته دید مردم هم زیاد جالب نیست اکثراً تو ویزیت های بعدی که میبینی دارو رو گذاشتن کنار یا اصلا نخوردن یا یه مدت مصرف کردن یه کم بهتر شدن گذاشتن کنار یا یکی بهشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:27

سلام دوستان عزیز

عیدتون مبارک

امیدوارم سال ۱۴۰۳ برای هممون پر از اتفاقای قشنگ باشه

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 5:22

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه.. در ادامه مطلب یه سری مطالبی نوشتم از یه تجربه جدید که تا حدی خصوصی هست و یه مقدار ملاحظاتی هست در موردش که ترجیح میدم فقط به افراد آشنا بدم و عمومی نباشه درنتیجه رمز دار هست..به هر صورت شرمنده راستی عیدتون هم پیشاپیش مبارک باشه:)

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 5:22

یکی از نکات مهمی که تو بحث طبابت هست اینه که شما باید در حین ویزیت ۱۰۰ درصد تمرکزت رو بیمار و مشکلش و درمانش باشه...این مسئله متاسفانه تو ایران با مشکلات مختلفی که ایجاد میکنن یه چیز آرمانگرایانه به حساب میادامروز یه مریضی داشتم با شکایت تپش قلب ...شرح حال و معاینه رو انجام دادم به این نتیجه رسیدم که احتمالا مشکل بیمار به خاطر استرس و اضطراب و مشکلات اخیری هست که براش پیش اومده و یه درمان ضد اضطراب یراش شروع بکنم و در کنارش هم یه سری آزمایشات برای مریض بخوام ..تا اینجا همه چی خوب بود ولی افتاد مشکلها...اونجایی که کد ملی رو وارد کردم و نتونستم بیمه اش رو باز کنم...از اونور اینترنت مرکز هم قطع بود و دسترسی به بیمه تامین اجتماعی نداشتم و مجبور شدم از سامانه سیب درب و داغون دونه دونه آزمایش ها رو وارد کنم ..در این حین باید چک میکردم که آزمایشی جا نمونه چون امکان ویرایش نداره...برای هر آزمایشی شاید ده پونزده ثانیه طول میکشید تا ثبت بشه..از اونور میدیدم هم مریضم خسته شده و باید بهش توضیح میدادم که علت این همه علاف شدنش چیه ...هم از پشت در فوج مردم رو میبینم که با نگاه پرسشگرشون و پچ پچ کردناشون داشتن اذیتم میکردن..اونام حق دارن ولی اینه که همه پشت در وایسادن و نگاهشون به منه فشار زیادی رو بهم وارد میکنه...در حالی که من اصلا مقصر هیچی نبودموقتی تو بانک سیستم قطعه تا یک ساعت هم میشینن ولی مرکز ما میان اینچیزا رو اصلا قبول نمیکنن و حتی حاضر نیستن بشینن تا نوبتشون باشه..تازه ما مرکزمون اصلا اورژانس هم نیست که مریض بدحال باشه و نتونه صبر کنه!آزمایشای مریض رو به هر بدبختی وارد کردم و همچنین داروهاش رو...توضیح مختصری دادم که دارو رو کی مصرف کنه..اما انقدر ذهنم مشغول این بود که فقط خدا کنهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان اکبری تاريخ: شنبه 1 ارديبهشت 1403 ساعت: 5:22

صفحه بندی